محمدناصر ناصري جازار1 فرزند محمد ومريم هاشمي گازار2 در هفتم خرداد ماه 1340 در روستاي سيتانك از توابع اسفدن قائن به دنيا آمد.3
تحصيلات ابتدايي را در همان روستا گذراند.4
محمد هاشمي دايياش ميگويد: «پسري با مهر و محبت بود و از همن دوران كودكي احترام بزرگ و كوچك را نگه ميداشت، با اينكه سنش كم بود ولي حرفها و پيشنهادهايي ميداد كه يك انسان بزرگ به مغزش نميرسيد.»5
خداداد هاشمي دايياش ميگويد: «من و محمد با هم درس ميخوانديم و در پنجشنبه و جمعهها كه تعطيل بوديم به صحرا ميرفتيم تا علوفه براي گوسفندان بياوريم، يادم ميآيد زمينمان خيلي دور بود به محمد ميگفتم: بيا از اين زمينهاي ديمهزار برويم تا زودتر برسيم و يا از علوفهها بكنيم و ببريم ولي او قبول نميكرد و ميگفت كه شايد صاحبانشان راضي نباشند حتي به علوفه بيابان هم مقيد بود كه بايستي صاحبش راضي باشد.»
براي ادامه تحصيل در مقطع راهنمايي و متوسطه راهي شهرستان بيرجند شد.7
آقاي ناصري، برادرش، ميگويد: «زماني كه براي تحصيل به بريجند رفته بود دوستانش تعريف ميكنند كه وقتي اذان صبح را ميدادند ايشان بلند ميشد و همه افراد، حتي صاحبخانه را اجباراًبيدار ميكرد و ميگفت: بلند شويد با هم نماز جماعت بخوانيم.8 هر وقت به روستا ميآمد بچههاي روستا را در مسجد جمع ميكرد و به آنها طريقه نماز خواندن و تلاوت قرآن و احكام را ميآموخت.»9
در اوايل انقلاب در تظاهرات و راهپيماييها شركت ميكرد و از عناصر فعال در اين زمينه محسوب ميشد.
بعداز پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت كميته انقلاب درآمد و در نگهباني و حراست از دستاوردهاي انقلابي فعاليت داشت.
پس از مدتي با تاسيس سپاه شد و در واحد اطلاعات مشغول خدمت گرديد.
مبارزات وي با منافقين در اين دوران از مقاطع درخشان زندگي او بود.

با پديدار شدن نهضت اسلامي افغانستان و آوراه شدن چهرههاي مذهبي و سرشناس اين كشور فعاليت خود را آغاز نمود و به ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سفر و با مسئولين جهادي ديدار ميكرد.
پس از مدتي در نيمه اول سال 1360 قائم مقام فرماندهي سپاه قائن و نيز مسئوليت سپاه زير كوه را بر عهده گرفت.10
در تاريخ 9/1/1360 با خانم فاطمه هاشمي ازدواج نمود و دو دختر به نامهاي مريم و زهرا و دو پسر به نامهاي سعيد و محمدرضا از آن بزرگوار به يادگرا مانده است.11
فاطمه هاشمي، همسرش، ميگويد: «هنوز ما ازدواج نكرده بوديم كه ايشان سرپرستي سه تا بچه به نامهاي كاظم (چهارساله)، معصومه (هشت ساله) و عفت (ده ساله) را بر عهده داشت و مانند فرزندان خودش از آنها مراقبت و نگهداري ميكرد و نيازهايشان را برطرف ميساخت، طوري كه مردم آنها را به نام «بچههاي حاجي» ميشناختند و من هميشه با شوخي به حاجي ميگفتم: من با كسي ازدواج كردهام كه سه تا بچه دارد.»12
هيچ وقت به دنبال ثروت و قدرت نبود.
آقاي ناصري برادرش ميگويد: «يادم ميآيد مسئولين به عنوان هديه ماشيني را به ايشان اهدا كردند ولي با اينكه خودشان وسيله نقليه نداشتند قبول نكردند و گفتند: به آنهايي بدهيد كه از ما نيازمندترند.»13
در جريان 14 اسفند و فعال شدن منافقين در قائن در سفت نمايندگي دادستان برخورد قاطع او باعث شدكه غائله منافقين در مدت 24 ساعت سركوب وعوامل آن دستگير شوند.14
ايشان ارتباط تنگاتنگي با بسيجيان و توده مردم داشت و در بين مردم شهرستانهاي بيرجند و قائن و گناباد و زيركوه بعنوان يك عنصر فعال و انقالي و دلسوز نظام مطرح بود.15
در اوايل سال 1362 در حالي كه فرماندهي سپاه گناباد و سپاه بيرجند را برعهده داشت به جبهههاي حق عليه باطل اعزام گرديد و در عمليات والفجر3 به مدت يك ماه خدمت نمود.
پس از بازگشت در پشت جبهه به سروسامان دادن اين در پايگاه و به ويژه جذاب و اعزام نيرو به جبههها مشغول شد.16
خانم هاشمي، خواهر خانمش، ميگويد: «صبر و مقاومتش در برابر مشكلات و سختيها قابل تحسين بود، يادم ميآيد زماني كه عمل پاي ايشان را انجام داده بودند شديداً درد داشتند كه مسكن خيلي قوي بهشون تزريق ميكردند،به همراه مادر و همسرشان در بالاي سرش ايستاده بوديم، نگاه كردم ديدم از شدت درد اشك در چشمانش جمع و رنگشان سياه شده بود ولي يكبار هم ناله نكرد و فقط زيرلب كلمه «يازهرا» را زمزمه ميكرد.»17
در تاريخ 31/5/1363 مجدداً راهي صحنههاي دفاع مقدس شد و به عنوان مسئول محور اطلاعات و عمليات تيپ 21 امام رضا (ع) مشغول خدمت گرديد.
پس از 5 ماه در تاريخ 19/10/1363 دوباره به بيرجند بازگشت و به عنوان فرمانده پايگاه اين شهرستان مشغول خدمت شد.18
آقاي نوربخش دوست و همرزمش ميگويد: «خيلي سخت كوش بود و بسيار كار ميكرد، هميشه اولين نفري بود كه در مراسم و جلسات شركت وآخرين نفري هم بودكه از محل خارج ميشد.»19
يك سال و نيم بعد دوباره به جبهه بازگشت و در سمت مسئوليت ستاد لشكر ويژه شهدا خدمت نمود.
وي در عمليات كردستان بر عليه گروهكهاي ضد انقلاب و دشمن بعثي نقش بسزايي داشت.
در اين مدت دوباره از ناحيه دست و كتف مجروح گرديد و پس از انتقال به بيمارستان و بهبودي نسبي مجدداً راهي مناطق عملياتي شد.
وي تا پايان جنگ در خدمت رزمندگان اسلام حضوري فعال داشت و پس از آن از تاريخ 17/6/1367 به مدت يك سال مسئوليت مديريت احتياط حوزه بسيج در ستاد فرماندهي كل قوا را بر عهده گرفت.
سپس سردار ناصري در دفتر نماينده مقام معظم رهبري در امور افغانستان به عنوان مسئول مركز تحقيقات مشغول انجام وظيفه شد.20
ايشان پس از مدتي مسئوليت دفتر افغانستان را بر عهده گرفت و با اكثر رهبران افغاني نظير رباني، مسعود، حكمتيار، خليلي و ديگر سران مجاهدين ارتباط تنگاتنگي داشت.
بعد از تغيير و تحولات در تشكيلات فرهنگي فجر،بنا به اصرار، مسئوليت 4000 را در اوج بحران پذيرفت.
وي براي حل اختلافات شيعيان و جبهه متحد از هيچ تلاشي فروگذاري نكرد و هميشه در حرانيترين لحظات شخصاً در افغانستان حضور مييافت.21
ايشان علاقه وافري به روحانيت معظم داشت22 و نسبت به مسائلي كه معتقد بود ترس و هراسي نداشت.23
سعي ميكرد نمازش را اول وقت و به جماعت بخواند و در نماز جمعه شركت كند.24
بسيار متين و باوقار بود و در سختيها و مشكلات صبر حوصله را پيشه مي ساخت،25 نسبت به مسايل معنوي پايبند و به نگهداري بيتالمال26 و صله ارحام اهميت بسيار ميداد.27
سردار وحيدي دوست و همرزش ميگويد: «نكته بارز شخصيت ايشان ابتكار و خلاقيتش بود، در هر شرايطي به خصوص شرايط پيچيده افغانستان كه خيليها با ياس و نااميدي ميرسيدند و تصور ميكردند كه كار تمام شده، ايشان همچنان دنبال راه نو بودند و هيچ گاه احساس خستگي نميكردند و با ابتكارات جديدي صحنه را عوض ميكردند.»28
آقاي واعظي دوست و همرزمش ميگويد: « افغانستان را بخشي از جهان اسلام ميدانست و معتقد بود كه همچنان كه ساير نقاط جهان اسلام در معرض توطئه دشمنان اسلام قرار دارند افغانستان هم دستخوش اين توطئههاي گوناگون است.»29
آخرين مسئوليت ايشان پس از انتقال به سازمان فرهنگ و ارتباطات به عنوان نماينده فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در افغانستان بود.30
آقاي ناصري، برادرش، ميگويد: «ايشان شيفته و عاشق ولايت بودند و توصيهاش به ما و همكارانش اين بودكه ما در مرحله اول براي تداوم راه امام بايد بحث ولايت را تقويت كنيم، پشتيبان ولايت باشيم،31 هميشه از همه التماس دعا داشت و خواستار سلامتي مقام معظم رهبري32 و شهادت در راه خدا بود.»33
سرانجام در 17 مرداد ماه 1377 در كنسولگري جمهوري اسلامي ايران در مزار شريف بر اثر سقوط نيروهاي جنايتكار طالبان به شهادت رسيد.34
شهيد محمدناصر ناصري جازار در وصيتنامهاش چنين مينويسد: «دشمن آمد و مدرسه، دبستان، بيمارستان و مساجد شهرهاي ما را در آن زمان به تللي از خاكستر تبديل كرد اينها (رزمندگان) وضو گرفتند و رفتند به سمت مسجدهاي فاو آنجا را با آب و جارو شستند و در آن جا دعاي كميل را خواندند و نماز وحدت برگزار كردند و پرچم پرافتخاري كه بر فراز هشتمين امام ما به اهتزاز درآمده بود بر بالاي بلندترين منارهي شهر فاو به اهتزاز درآورند به نشان حاكميت اسلام، اينها را بايد تاريخ بنگارد.»35
پيكر پاك پس از تشييع و انتقال به ايران در شهرستان بيرجند به خاك سپرده شد.
36







